لحظه ها ودقایق و ساعت ها کند وکشنده می گذرند.ولی عمرمثل باد،تند وبرق آسا،اما باز هم کشنده می گذرد.
سال 82 چشم بر هم زدنی گذشت.بی آنکه کسی متوجه باشد فعالیت انتخاباتی کاندیداهای پنهان آشکار از مدت ها قبل شروع شده بود.من دیگر کاملا به این نتیجه رسیده بودم که هاشمی بهترین گزینه ی پست ریاست جمهوری بعد از خاتمی است.
با آقای حمزه کرمی که از قبل رفاقت داشتم وارد صحبت شدم.او از زمان مهندس موسوی در کارهای اجرایی دولت دستی بر آتش داشت و در آن زمان هم از مشاورین نهاد ریاست جمهوری بود.آقای کرمی گذشته از این پست ها علاقه ی ویژه ای به هاشمی وخاندانش داشت.او معتقد ومطمئن بود که هاشمی رئیس جمهور می شود.من نبودم.حتی یکبار روی کاغذ نوشت که ها شمی رئیس جمهور است وامضاء کرد.اما من نوشتم وامضاء کردم که نیست.
با این همه من با تمام وجود معتقد بودم که هاشمی باید بیاید.و باید تلاش کنیم که گروهی عملگرا کشور را در دست بگیرند.ماههای پایانی سال 83 کارهای انتخاباتی کم کم شروع شد.چندین دیدار با مهدی هاشمی و خود آقای هاشمی داشتیم که چه باید کرد.خود آقای هاشمی می گفت که تردید دارد،اما پسرش(مهدی)می گفت که تردید نکنید!بابا حتما می آید.ما هم با تردید و بی تردید کار خود را شروع کردیم.خیلی ها آمده بودند ستاد ها شمی کار کنند.معلوم نبود چرا آن ستاد اینقدر شلوغ بود؟
ادامه دارد
