همه چیزاز یک روز عقیم پاییزی شروع شد.من در بلوار کشاورزاز درد شدید دندان به خودم می پیچید م.آسمان رعدوبرق شدید می زد وباران نمی بارید،باد می آمد وغبار از زمین برنمی خواست.مردم با عجله راه می رفتند وترافیک سنگینی بود.درد هر لحظه در من شدیدتر می شد.امکان سوار شدن به هیچ تاکسی وآژانس ودربستی وجود نداشت.زمین وزمان عقیم بود.تصمیم داشتم پیاده خودم را به درمانگاه برسانم که ناگهان یک نفر دستم را محکم گرفت وکشید.
می دانستم آشناست امانمی دانستم درست چه کسی است.
وسط ترافیک از ماشینش پیاده شده بود و داشت من را می کشید تا با هم سوار شویم.
وقتی سوار شدیم دیدم او همکلا سی سال های کودکی ونوجوانی من است.هر دو حسابی ذوق کرده بودیم.من اما حسابی درد می کشیدم.با هم به یک مرکز شبانه روزی رفتیم واو تا آخر کار من ایستاد و من را تا خانه رساند.در آن چهار پنج ساعتی که با هم بودیم از خیلی چیزها با هم حرف زیم اما بخش های سیاسی و اجتماعی واقتصادی اش تاثیر عمیقی بر من گذاشت.ما با هم به این نتیجه رسیده بودیم که تنها راه نجات ایران بسط و گسترش طبقه ی متوسط در جامعه است.وقتی که در هر جامعه ای طبقه ی متوسط رشد کند بنیاد بسیاری از بحران ها از بیخ کنده می شود و سطح شعور و آگاهی عمومی افزایش می یابد.
در دهه ی هفتاد این اتفاق در ایران افتاده بود.اما ضعیف و کمرنگ.دوستم به من گفت که دل خوشی از هاشمی رفسنجانی ندارد اما عامل ایجاد این طبقه، تکنو کرات ها ی عملگرای اطراف ها شمی بودند.به همین خاطر خدا کند بعد از خاتمی هاشمی با همه ی بدی هایش سر کار بیاید.او به من گفت در هر جایی هستی وهر چه توان داری بگذار تا این اتفاق بیفتد.او از من خدا حافظی کرد ورفت.من با او اصلا موافق نبودم.گذشته از آن پاییز سال 1382 بودو هنوز دو سال تا انتخابات مانده بودو وقت زیادی مانده بود تا به نتایج جدیدتری دست پیدا کنم.واژه ی ترکیبی" طبقه ی متوسط" در ذهنم ماند ورسوب کرد تا این که به آن ایمان آوردم.دوستم را از آن روز تا امروز هر گز ندیدم.اما همان دیدار جرقه ای در ذهنم زد که آتش آن بعدها زبانه کشید.اما آتشی که از آن جرقه برخواست مانند همان روزعقیم،عقیم ماند.
ادامه دارد

