تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری
خدایا ! هرگز امنیت و آرامش را از این مملکت دریغ نکن !

پیوست مرتبط : وقايع زندگي‌ را ساده تلقي کنيم

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 23:54 |
انتخابات تمام شده و نمی دانم چرا از بنده می خواهید درباره اش باز هم مطلب بنویسم؟ من جدا با نا آرامی هایی که بعد از انتخابات اتفاق افتاد مخالفم . انتخابات و رقابت انتخاباتی به هرشکل و ترتیب و تقدیر تمام شده و حالا دیگر وقت رفاقت ها است. باور کنید مملکت ما باید از خشونت و ناآرامی دور باشد.
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 1:55 |
ما در این جهان به چه چیزی جز آرامش و در آن جهان به چه چیزی جز آمرزش نیاز داریم؟

بی ربط : معنی اسم کشورها 

ایضا : راه های مبارزه با میکرن

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 2:35 |
سال ها نسل من و قبل از من حسرت داشتن یک دستگاه ویدیوی وی اچ اس را داشتند. قبل از آن البته بتاماکس بود. بدجوری ممنوع بود و اگر می گرفتند پدر صاحب بچه را در می آوردند. داشتن ویدیو به معنی آزادی در انتخاب زمان دیدن فیلم و رها شدن از سانسورهای صدا و سیمایی بود و البته برای ما که عینک و ژست هنرمندی داشتیم چیزهای دیگری هم مهم بود. مثلا این که فیلم های تارکوفسکی و آنجلوپلوس را ده بار پشت سرهم نگاه کنیم. اما ممنوع بود و نمی شد.بعد هم که آزاد شد گران بود و نمی شد راحت خرید. مگر از قشر مرفه بودیم که نبودیم. بعد که بزرگتر شدیم و توانستیم بخریم دیگر کامپیوتر و سی دی و دی وی دی و کوفت و زهره مار از راه رسید.

یکبار در زمان انتخابات ۸۴ خبرنگاری نظر آقای هاشمی را درباره ی آزادی ماهواره پرسید. آقای هاشمی گفت ما اشتباهی که درباره ی ممنوع کردن ویدیو کردیم را درباره ی ماهواره داریم تکرار می کنیم.این حرف را که در روزنامه خواندم شوکه شدم که یک مقام مسول درباره ی زمانی حرف می زند که شور و هیجان جوانی در من موج می زد و داشتن ویدیو ممنوع بود و او حالامی گفت اشتباه کردیم.

از آنهمه شور و اشتیاق داشتن ویدیو حالا ده سالی هست که یک جسم آهنی و خشک وخشن و سیاه  در زیر تلویزیونمان مانده که از قضا بدجوری هم سربار است و هر وقت که فکر می کنم جمعش کنم یکباره دلم می گیرد که چطور این آمال سال های نه چندان دورم را بی استفاده بیندازم گوشه ای؟ البته حالا هم بی استفاده جلوی چشمم مانده است ، مانده ام آن را چکار کنم؟ کجا بگذارم که فراموش کنم و دیگر فکرش را نکنم؟

هر چیزی که زمانش بگذرد و به دستش بیاوری مضحک می شود. مثل سه چرخه و یا عروسکی که در سن ۷۰ سالگی به دست بیاوری...

نمی دانم چطور می گویند ماهی را که هر وقت از آب بگیریم تازه است؟ 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 2:11 |
 

چه بر ما گذشت که از هر بایدی به نباید ، و از هر نبایدی به باید فرار می کنیم!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 2:5 |
خیس خیس داشت زیر باران قدم می زد صورتش را با لبخندی پر از طراوت رو به آسمان گرفت ! دید در آسمان ابری نیست و هوا آفتابی آفتابی است. گفت : پس اینهمه توهم باران از کجا به من هجوم آورده است؟

سرش را پایین انداخت و دید خیس عرق شده است . آنهمه فکرهای مشوش که بر ذهن او گذشته بود برایش توهم باران ساخته بود.

بی ربط : ندا فضلی به نقل از نیچه نوشته است :

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته­ای

 از این آشفته­ام که دیگر نمی­توانم تو را باور کنم

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 0:25 |
چند روزی است که تمام گذشته ام روی سینه ام سنگینی می کند. دیروز فراموش کرده بودم که سی سال دارم یا سی و پنج سال. چند روزی است  که در ولایت (همدان) به سر می برم و فکر می کنم دیگر هرگز دوست ندارم به فضای ملتهب اکنون فکر کنم. رغبت عجیب من به بازگشت به گذشته نمی دانم ریشه در کجا دارد. دیشب که رفته بودم گنجنامه حس می کردم که در گذشته هایم گم شده ام و دلم نمی خواست که خودم را در زمان حال ببینم.
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 13:25 |

كليه ي حقوق اين وبلاگ متعلق است به تمامي خوانندگان آن و هرگونه برداشت و استفاده از مطالب اين وبلاگ با يا بدون ذكر منبع براي همه آزاد است